انگار همه چی اشتباهه
همه چی داره می ره و من فقط نشستم دارم نگاه می کنم
انگار که روال عادی ه
باید بری کالج
باید درس بخونی
باید بری سملوایز
باید بری سر کلاس
امتحان داری ؟ صب پاشی
ایناس که حال منو از خودم و شخصیت تخیلیم بهم می زنه . شخصیتی که تا حالاش خودمم نفهمیدم چه گهیه
هیچ وقت نمی دونم راهی که دارم می رم درسته یا اون یکی بهتر بوده
انقد راحت همه چیو می سپارم به باد هوا که خودمم نمی فهمم الآن که باید نگران باشم و تصمیم جدی بگیرم چرا مثه کسیم که انگار داره واسه یه غریبه تصمیم می گیره و موضوع واسه خودش اصن مهم نیس ؟
واسه همین ه که الآن به جای کامپیوتر خوندن دارم زیست می خونم
چیزی که ۴ سال تموم اصرار داشتم که مزخرف ترین چیز دنیاس
اینم جزو همون تصمیمایی ه که من توش "هیچ" دخالتی نداشتم !!
هر چی بوده خودش پیش رفته
"هر چی"
نمونش اینکه حالا حتی به پزشکی هم فکر می کنم ! رشته ای که فکر می کردم هر کی می ره توش آدم احمقیه که داره عمر خودشو تلف می کنه که بعد ۷ سال تازه بشه عمومی بعدش بره دنبال تخصصش تازه !
من تعادل شخصیتی ندارم
خودمم نمی دونم از جون خودم و اینجا و هر جا چی می خوام
نهایتش ۴ تا خنده و امید واهی ه واسه اینکه یادم بره روال این" این دفعه قرار ه چی پیش بیاد" رو
تو همه ی زندگیم همین بودم
از اون کنکور بگیر تا همین الآن که اینجام و تغییر همه چی دادم
این تغییر کشور هر چند هنوزم به نظرم کار درستی بوده- تا الآن- اما بازم نتونسته منو وادار کنه که بشینم ببینم چیم
الآن اگه ازم بپرسن از تصمیمت راضی ای فقط می گم باید صب کنم ببینم تو این ۱ سال چی می شه و این عین اون به هوا سپردنه
نه افسرده م
نه خوشحالم
نه ناامیدم
نه بریدم
بهترین جمله واسه تعریف من اینه :
همین جوری هستم که باشم..
می دونی الآن وسط زیست خوندن یاد چی افتادم کامی ؟!
یاد اون روز که ۲ تایی ۲ بعد از ظهر از مدرسه تاکسی گرقتیم رفتیم ماهان ـ پایین(!) واسه کلاس ـ سلام !
یادته ساعت ـ ۶:۳۰ واسه قیافه ی ناله ی ما کلاس و تعطیل کرد ؟؟
بعدش ممد با مزداش اومد دنبالم ؟؟
دلم برات تنگ شده عوضی !
اینجا و بین این آدما
بین این همه حس متناقض
بین همه ی این همه تنوع یه باره
حداقل فعلن ،
احساس می کنم راه درستی و انتخاب کردم
احساس خوبی ه ،
حتی اگه فقط واسه الآن باشه !