
..
پ.ن :
"آدمهایی که "خر" در مقابلشان ابو علی سیناست.. !!"
نوشتنم آمد برایت
همان موقع که در خانه دیدمت و در مسجد کنار خاله ات
نوشتنم آمد ولی این امتحان ها نگذاشت بنویسم
می خواستم از روزی که دیدمت بنویسم و روز امتحان گسسته و بعد هم فیزیک لامذهب
می خواستم بگویم که چقدر جمله ی " تسلیت می گم " و "ایشاالله غم آخرتون باشه" به نظرم مسخره و پوچ می آید
که حرفم نمی آمد با دیدن قیافه ی تو و برادرت و همه ی آدمهایی که آن روز دیدم و نمی شناختم
که گریه کردم . آن روز توی مسجد
که چقدر ناباوری ات از از دست دادن مادرت برای همه مان آشنا بود
می گفتی باورت نمی شود که "مرده" . گفتی فکر می کنی هنوز در بیمارستان است و فامیل ها در خانه ی شما جمعند و همه خوشحال ..و خندیدی
کامی که درگیر امتحان های پشت سر هم بود مریم هم که امتحان داشت فردایش.شاید اگر باهم آمده بودیم آن روز آن قدر شوکه نبودم که بشینم و نگاه کنم دوییدن بقیه را به دنبال گل و خرما و عکس بزرگ کردن و پارچه نویسی و...
هنوز هم هر کداممان یادت می افتیم نمی توانیم خودمان را جایت بگذاریم .
این خرداد لعنتی همیشه مزخرف بوده
ازاین غم چو حالم نمی دانی
پس از تو نمانم برای خدا
تو مرگ مرا ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه ی غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
زخشم طبیعت شکسته
خیال می کنم "آن چه باید باشم" هستم
در حالی که "آن چه هستم" نباید باشم