تبليغاتX
همیشه بهار
  اینو بخونین : +

من تو کف برنامه ی هفتگیشم

Sunday: Recommit yourself to God; pray like crazy, and make an honest weekly spiritual goal for the next three months. Complete any work to be done, and study!


Monday: Pray, clean like crazy, and do something very nice for your mommy. Complete any work to be done, and study!


Tuesday: Try to contact those with whom you've lost touch; do something nice for Donny, something nice for Sensei, and something nice for your mommy. Complete any work to be done, and study!


Wednesday: Continue on the list of friends, set yourself more chores, and build up a schedule to do them. Be more organised and responsible! Complete any work to be done, and study!


Thursday: How are you doing with this week's spiritual goals? If wavering, set whatever you're doing aside for 15 minutes, and pray. Set an hour aside in the evening to read teh bible and pray. Do the chores you've just set. Complete any work to be done, and study!


Friday: Email writing, if you have time. Do something nice for Daddy, and get some reading done. Complete any work to be done, and study!


Saturday: Spend at least three hours in prayer and digging into the word. Promise me this, and that you will recommit to God whatever part of you has fallen away. Complete any work to be done, and study

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 20:57  توسط بهار 

 

دیدین بعضی وقتا آدم زور می زنه یه چیزیو یادش بره ولی بقیه نمی خوان یادشون بره ؟!

تیریپ اون زخمه که تا میاد خوب شه دوباره جرش می دن و نمکم روش می پاشن !

 

شده جریان کنکور و ۱ سال پیش و دانشگاه آزاد و سراسری و مجارستان و رشته و هر چیزی که به پارسال مربوط می شه ی من .

 

هر چقدم تو بگی گور باباشون و بذار هر چی دوس دارن فک کنن و اصن به کسی چه و از این جور دایورتا بازم یه جاهایی حناق می شه بیخ گلوی آدم و دوباره یاد آوری یه سری مسائلی رو می کنه که تو واسه بی خیال شدنشون از شهریور تا حالا زور زدی.

 

اینکه هی گفتی اشکال نداره ، آزاده که آزاده ، همین جام که هستم زور خودمو می زنم ، هی امید دادی هی بی خیال شدی هی خودتو دست بالا گرفتی هی به خودت اعتماد به نفس دادی هی گفتی ارشد درس می شه هی ...

 

حالا دوباره می رسوننت به یه جایی که بگی اگه بیشتر درس خونده بودم، اگه بیشتر از خوابم زده بودم ،اگه یه سال دیگه می خوندم ، اگه می رفتم سراسری ، اگه اینجا نمی موندم ، اگه به حرفشون گوش می کردم و از این خزعبلات .  هی دوباره می رسی سر جای اولت و دوباره بوی گند اون موقع و این چن وقته می زنه بالا ! که چی ؟! که هنوز نتونستن با این مسئله کنار بیان. حالا این بقیه لزومن نسبت دوری با آدم ندارن. به مامان بابا هه هم می رسن .

 

بدیهی ترین چیزی که واسه همشون وجود داره اینه که منم از اول نمی خواستم که الآن اینجا باشم واز اولشم واسه اینجا درس نخوندم  منم از اینکه اینجام راضی نیستم و .. می دونن که این حرفاشون هیچ چیو درست نمی کنه و  گفتنش بعضی جاها حتی آدمو شرمنده و له هم می کنه. اما درست موقعی که فک می کنی خب خدارو شکر که حتی اگه واسشون حل هم نشده حرفشو دیگه حداقلش جلوی تو نمی زنن ، یه چیزی می شنوی که می رسی به اینجایی که الآن من رسیدم .

 

 تیریپ اون زخمه که جرش می دن و می رسوننش به مغز استخونت !

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 12:15  توسط بهار  |